تبليغاتX
بچه های بروجرد

بچه های بروجرد

سلام به همه بچه های بروجردی به وبلاگ سپهر خوش آمدید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:36  توسط سپهر  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:34  توسط سپهر  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:32  توسط سپهر  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:31  توسط سپهر  | 

این هم یک لاو خوشگل

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:27  توسط سپهر  | 

این هم یک عکس از آنجلینا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:46  توسط سپهر  | 

این هم عکس دیوید و خانومش و بچش

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:41  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه زهی شور زهی شور که انگیخته عالم فروریخت فروریخت شهنشاه سواران فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل​ها خموشید خموشید که تا فاش نگردید  
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا دگربار دگربار چه سوداست خدایا چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا غریبست غریبست ز بالاست خدایا که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:57  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5
6
7
8
9

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو  
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:56  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من ای شنیده وقت و بی​وقت از وجودم ناله​ها در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان​ها پاکتر چون ز بی​ذوقی دل من طالب کاری بود بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من امشب از شب​های تنهایی است رحمی کن بیا همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست  
غمگسار و همنشین و مونس شب​های من ای فکنده آتشی در جمله اجزای من جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من صورتت نی لیک مقناطیس صورت​های من بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من هر یکی رنج دماغ و کنده​ای بر پای من تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من گوییم اینک برآ بر طارم بالای من گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من تا خوش و صافی برآید ناله​ها و وای من زانک از این ناله است روشن این دل بینای من ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد از دولت محزونان وز همت مجنونان عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد بر روح برافزودی تا بود چنین بودی قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد خاموش که سرمستم بربست کسی دستم  
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا با نای در افغان شد تا باد چنین بادا نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا این بود همه آن شد تا باد چنین بادا اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:49  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5
6
7
8

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی نور تویی سور تویی دولت منصور تویی قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی  
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:45  توسط سپهر  | 

اشعار معروف مولانا

1
2
3
4
5

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل  
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:44  توسط سپهر  |